منو کاربری
حدیث روز
قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ
ارزش هر کسى آن چیزى است که نیکو انجام دهد.
مطالب جدید سایت

PostHeaderIcon دروس

PostHeaderIcon درس اخلاق


بسم الله الرحمن الرحیم
أللّهم صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السّرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمک
أللّهم العَنِ الجِبْتِ و الطّاغوت و ابنتیهما فی الدّنیا و الآخرة.
 
وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها (1) وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (2) وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها (3) وَ اللَّیلِ إِذا یغْشاها (4) وَ السَّماءِ وَ ما بَناها (5) وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها (6) وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها (7)  فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها (9)

قرآن کریم در این سوره به طور متعدد قسم یاد می‌کند. به خورشید ، به درخشندگی خورشید. به ماه  و زمانی نور افشانی می‌کند. به روز و زمانی که درخشان می‌شود. به شب وقتی که همه جا را فرا می‌گیرد. به آسمان و آن‌چه که بنا شده. به زمين و آن‌چه که پهن شده. به نفس و آن‌چه یاد گرفته و فجور و تقوا به او الهام شده است. خداوند متعال به همه آیات آفاقی و انفسی قسم یاد می‌کند که رستگار است آن کسی که خودش را پاک و تزكیه می‌کند، (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها).

بوجود آمدن فضائل و رذائل از خودشان
در آثار و افعال ما دو نوع تکثر وجود دارد، یک تکثر مفید كه مربوط به فضائل و دیگری تکثر مضرّ كه مربوط به رذائل می‌باشد. همیشه در فضائل و رذائل یک حرف کلی داریم و آن این‌که فضائل و رذائل، هر كدام از خودشان زائیده میشوند. مثلا "غضب" یک رذیله است كه این صفت رذیله از "حسد" زائیده می‌شود و "صبر" فضیلتی است كه از "حلم" زائیده می‌شود. این نیست که ما يك جایی را فرض کنیم که پاکت‌های متعددی درونش باشد و درون هر پاکت یک فضیلت باشد. نه! ای‌نطور نيست. بلكه فضائل، یک مجموعه هستند كه وقتی پاکت اول را باز می‌کنیم، فضیلت دوم هم درون همان پاکت اول وجود دارد. بنابراین فضائل از فضائل و رذائل هم از رذائل بوجود می‌آیند كه این مطلب در واقع ، همان حقیقت تکثر در اخلاق است.
حال اگر من فضیلتی داشته باشم و از آن فضیلت، مداومت و مواظبت کنم، باعث می‌شود كه از این فضیلت، فضائل دیگری هم بوجود آید. مثلا از فضیلت «اعتدال در غضب»، «شجاعت و غیرت» به وجود می‌آید و از رذیله «افراط در غضب»، «تهوّر» به وجود می‌آید و هم‌چنين از رذیله «تفریط در غضب»، «جُبن و بی‌غیرتی» بوجود می‌آید. می‌بينيم كه همه این‌ها از هم به وجود می‌آیند.

اعتدال قوا برابر است با فضائل
وقتی كه قوای ما در حال اعتدال باشند، ما در عالم فضائل به سر خواهيم برد و هر وقت قوای ما از حالت اعتدال خارج شوند، ما را وارد عالم رذائل می‌كنند. یعنی وقتی قوه شهویّه و غضبیه و ديگر قواها، حتی قوه عاقله و واهمه، اگر از حالت اعتدال خارج شوند باعث بوجود آمدن رذائل می‌شوند. بنابراین وقتی که ما در حال اعتدال به سر می‌بریم، قلب و روح و نفس و وجود ما "ظلّ الرّحمان" می‌شود و زمانی كه از حال اعتدال خارج می‌شود، به "ظلّ الشّیطان" تبدیل می‌شود كه سایه ای برای شیطان رجیم می‌شود.

هرس كردن قلب از رذائل اخلاقی
حال خدای متعال قسم یاد می‌کند که اگر كسی تزکیه کرد رستگار می‌شود. تزکیه چیست؟ تزکیه در واقع یک نوع اخراج غیر از قلب و یا مانع شدن از ورود غیر حق، به قلب است. این معنای تزكیه است. مثالی را در این باره ذكر می‌كنیم. وقتی که شما در این دنیا زندگی می‌کنید حوادث عالم و قواعد حیات مُلکی، طبعاً برای انسان آلودگی‌ها و تکثرهایی در تظاهر اخلاقیات و خُلقیات ایجاد می‌کند. شما وقتی با افراد جامعه رابطه دارید، طبیعی است که تظاهرات اخلاقی شما هم زیادتر است و زمانی كه روابط شما با افراد کمتر می‌شود، تظاهرات اخلاقی شما نیز کمتر می‌شود. در جایی که تظاهرات اخلاقی انسان زیاد است، تکثر به وجود می‌آید. مانند درختی که کاشته می‌شود و آرام آرام شاخ و برگ پیدا می‌کند و از حیث فضائل، رشد و تکثر پیدا می‌کند، میوه میدهد، عمل صالح بوجود می‌آورد. اما این به آن معنا نیست که هر چیزی که تکثّر پیدا كرد و زياد شد، لزوماً فضیلت هم باشد. کما این‌که هر شاخه ای که از درخت  بروید، برای سال آینده لزوما مفید نیست. بنابراین در کنار فضائل، رذائلی هم وجود دارد که یکی از مهم‌ترین مشخصاتش این است كه شبیه فضیلت است. مثل عزت نفس كه شاخه ای از این درخت است كه گاهی شخص، فکر می‌کند كه عزت نفس دارد در حالی که متکبّر است. شخصی به سیّدالشهدا علیه السلام عرض كرد: چرا متکبرانه راه می‌روی!؟ حضرت فرمودند: نه! با عزت راه می‌روم. فرق است بین راه رفتن متکبرانه و راه رفتن با عزت. عزت را از خدا می‌دانم. در مورد تکبر روایتی داریم كه هر کس تکبر دارد، قبای خدا را  می‌پوشد و خدای متعال إبا دارد كه کسی قبایش را بپوشد. برای همین است که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: آدم متکبر فردای قیامت مانند مورچه محشور می‌شود تا مردم او را له کنن، و تا آخرين لحظه حسابرسی، زیر پاهای مردم است؛ چون در مقابل حق، متواضع نبوده است. پس می‌بینیم كه در کنار این شاخۀ مبارک که "عزت" نام دارد، شاخه نامبارکی هم وجود دارد كه نام آن "تکبّر" است. هم‌چنین در کنار شاخه رَجاء، شاخه غرور بوجود می‌آید و آن وقتی است که من داشتۀ خودم را در عبادت و عمل صالح، از خودم بدانم و امید داشته باشم که وارد بهشت شوم. در واقع اين اميد نيست بلكه غرور است. اما اگه داشتۀ خودم را در عمل صالح، مستند به خدا بدانم و با اين عقيده، امید به دخول در بهشت داشته باشم، در این‌جا رجاء دارم. بنابراین، در کنار این شاخۀ مبارک، یک شاخۀ نامبارک هم وجود دارد و زیرك آن کسی است که این شاخه های نامبارک را تشخیص دهد و آن‌ها را هرس کند. لذا باغبانِ خوب، كسی است كه درخت میوه اش را خوب هرس کند. قلب ما هم مانند آن درختی است که شاخه های مبارکی دارد و میوه خوب هم می‌دهد و در كنار این‌ها، شاخه های نامبارک هم دارد که این شاخه های نامبارک، قوای شاخه های مبارک را می‌گیرد و میوه ها را هم خراب می‌کند. لذا شما می‌بینید، آن درختی که هرس نمی‌شود، یا میوه ندارد و یا اگر هم میوه دارد، میوه هاش فاسد و خراب است و قابل استفاده نیست. اگر من قلب و عمل و میوۀ عبادتم را هرس نکنم، فردای قیامت، میوه ای ندارم تا آن را بچینم. اگر نمازم مرا از فحشاء و منکر نجات نمی‌دهد معلوم است كه در کنار نمازم مشکل و شاخۀ هرزه ای وجود دارد كه به من اجازه نمی‌دهد به آن غایة القصوای خودم برسم.
بنابراین اول كاری كه باید انجام داد «هرس» است. و این معنای تزکیه است. وجه تسمیه «زکات اموال» كه به معنی  پاک کردن مال ناپاک است هم به همین جهت است. مال را از ناپاکی و ناخالصی پاک می‌کنیم و این مال هم مثل همان درخت است. همانطور كه درخت را قیچی می‌کنیم تا ناپاکی هایش را برداریم، در اموال هم، هر آن‌چه که مال خودمان نیست و مال غیر است را جدا می‌کنیم؛ چون در حقیقت متعلق به فقرا می‌باشد و مال ما نیست. در خمس هم همین‌طور است. لذا وقتی مال را پاک می‌کنیم، یعنی مال را هرس می‌کنیم. وقتی تقوا را رعایت می‌کنیم، یعنی دل را هرس می‌کنیم .
بنابراین یکی از ارکان مهم فلاح و رستگاری تزکیه و تخلیه است. تخلیه چیست؟ عبارت است از هرس کردن قلب به این صورت كه ببینم در جوارح در جوانح‌مان چه مزاحم‌هایی وجود دارد؟ برای میوه گرفتن از عملم، اولا آن‌ها را تشخیص دهم و بعد آن‌ها را قیچی کنم و هرس کنم.

تنها راه حل مقابله با رذائل و بدیها، عمل به ضد آن‌هاست
حال چطور می‌توانیم این شاخه ها را هرس کنیم؟ مطلب بسیار مهمی كه باید بسيار قابل اهميت باشد اين است كه رفع و دفع و از بین بردن رذائل، منحصر در «عمل به ضد» آن‌هاست. بنابراین برای هرس کردن آن‌چه که در كنار بقیه شاخه ها در قلب بوجود آمده است این است كه من باید به ضد آن عمل کنم. وقتی كه شما می‌خواهید آن شاخه را ببُرید، بدیهی است كه آن شاخه، دلش نمی‌خواهد كه بریده شود و همین‌طور ممکن است كه شخصی از کنار شما رد شود و به شما بگوید: چقدر بی رحم هستید كه شاخه درخت را جدا میكنید؟ مسلما این شخص اعتنا ندارد که شما در حال تزکیه درخت هستید. این تزکیه ممکن است كه با طبایع بشری مُلکی ما سازگار نباشد. یعنی گاهی ممکن است كه طبع من نپذیرد به کسی که تا دیروز با غرور نگاه می‌کردم از امروز با تواضع به او نگاه کنم. قطعا طبیعت من چنین چیزی را نمی‌پذیرد. اما چون این كار موافق فطرت است، و خدای متعال عنایت می‌کند  تا انسان اين كار را انجام دهد پس باید هرس کنیم و اضافات رو جدا كنیم. و زمانی كه اضافات را بریدیم، به ضدّشان عمل کردیم. چون او می خواسته كه بماند ولی ما او را جدا كردیم. مثلا او تظاهرش به نحوی است که در قلب من عُجب تولید میکند و من باید این تظاهر را برگردانم، به نحوی که در قلب من بجای عُجب، اخلاص تولید کند.

پس «تخلیه» یکی از ارکان تزکیه شد. ان شاء الله اگه عمری باقی بود، بقیه مطلب را در جلسه بعد عرض خواهیم كرد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته      
                                                                قم؛ بیت الزهراء   27/۷/88

 

 

PostHeaderIcon شرح زيارت جامعه كبيره /جلسه سوم

بسم الله الرّحمن الرّحيم

اللّهم أخرجنا من ظلمات الوهم، و أكرمنا بنور الفهم، اللّهم افتح علینا ابواب فضلك، و انشر علینا خزائن علمك.

خلاصه بحث گذشته

بحث ما در مورد «معانی سلام» بود. «سلام» را از منظر "اسمی" و از منظر "مقام" برسی كردیم. از منظر اسمی گفتیم كه سلام اسمی از اسماءالله است. جهتش هم معنای لغوی آن است و آن اینكه "سلام" به معنای عاری بودن از عیب و نقص است. بنابراین خداوند متعال "سلام" است به جهت این‌كه هیچ عیب و نقصی ندارد. و بعد عرض كردیم كه معنای دیگر سلام "تسلیم" است(با صرف نظر از معنای لغوی و صرفی)  كه اگر ما سلام را از لحاظ اسمی بررسی كنیم به این نتیجه می‌رسیم كه خدای متعال همه كمالات قابل تصور را به نبی مكرم اسلام و اهلبیتش إعطاء فرموده است. پس حضرات معصومین علیهم الصلاة و السلام از جانب خداوند تبارك و تعالی واجد همه كمالات شدند.

وقتی از جهت "مقام" نگاه كردیم، گفتیم كه وقتی اهلبیت ع را مورد خطاب قرار می‌دهیم و می‌گوییم «السلام علیكم» منظورمان این است كه اهلبیت(ع) عاری از هرگونه عیب و نقص و ابرامی هستند. و مطابق آیه تطهیر هیچ‌گونه آلودگی، قذارت و رجسی ندارند و این‌كه حضرات معصومین(ع) دارای همه كمالات وجودند. لذا عالی‌ترین محل تجلی اسماء و صفات الهی، معصوم سلام الله علیه است. پس معصوم(ع) محل تجلی اسماء و صفات خداوند است.

تتمه ای را هم گفتیم و آن این‌كه اگر معنای "تسلیم" و "تخاطب" را با هم جمع كنیم معنایش این می‌شود كه وقتی می‌گوییم «السلام علیكم یا اهل بیت النبوة» در واقع می‌گوییم كه خودمان و نفس و جان و مال‌مان را ابداً به حضرات معصومین ع تسلیم می‌كنیم. لذا در متن جامعه هم ذكر شده است كه « بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي ». در واقع هر چیزی كه می‌تواند به من تعلق داشته باشد فدای شماست. این "مقام تسلیم" در مقابل ائمه (ع) است كه روایتی از امام رضا (ع) هم در این باب بیان كردیم.

چند نكته

نكته اول

و اما در ادامه به چند نكته اشاره می‌كنیم. اول این‌كه، خود سلام یك نوع "تحیت" است. ریشۀ تحیت "محبت" است. پس وقتی به كسی سلام می‌دهیم، در واقع ابراز محبت می‌كنیم. لذا وقتی به اهلبیت ع سلام می‌دهیم، با نگاه ساده، به این معناست كه من محبّ و دوست‌دار شما هستم. بنابراین اعلام می‌كنیم كه از ناحیه من نسبت به شما درشتی و گزند و آسیبی نمی‌رسد. ولی اگر بخواهیم از دید اصولی به این معنا نگاه كنیم، می‌گوییم كه وقتی متكلم لفظی را به كار می‌برد در مراد و منظور او دو احتمال وجود دارد. یكی "مراد استعمالی" و دیگری "مراد جدّی" اوست. حال در زیارت ما باید كدام مراد را داشته باشیم! معلوم است كه مراد و منظور ما باید "مراد جدی" باشد. آیا واقعا ما در مرادمان جدی هستیم؟ آیا واقعا همه هستی ما تسلیم آن‌هاست؟‌ آیا واقعا هیچ گزندی از ناحیه ما به آن‌ها نخواهد رسید؟! لذا ما در اول زیارت، گاهی با "نفاق" وارد می‌شویم و یكی از دلایلی كه در زیارت توفیق پیدا نمی‌شود، دليلش همین است. چه گزندی بالاتر از معصیت و گناه و بی تقوایی وجود دارد! در روايت از امام صادق (ع) روايت شده كه فرمودند: «فَإِنَّمَا شِيعَةُ عَلِيٍّ ع مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَ فَرْجُهُ»"شيعه علی(ع) كسی است كه شكم و شهوتش را پاك نگه دارد"(وسائل‏الشيعة ج : 1 ص : 87). بنابراین یك نكته این است كه من اعلام تحیت می‌كنم. «تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلام‏» (احزاب:44). (تحیت ملائكه و بهشتیان سلام است‌). یعنی تحیت از "جنس ملكوت" سلام است. نه این‌كه تحیت از جنس مُلك سلام باشد. رسول مكرم اسلام كه آمد درهای ملكوت را به روی عالم باز كرد، لذا "سلام" قبل از اسلام نبود. و با باز شدن درهای ملكوت برای عالم، مردم با هم تحیت ملكوتی پیدا كردند. این تحیت، تحیتی است ملكوتی و برای اینكه حقش ادا شود، راهی جز این ندارد كه از ملكوت وجود انسان كه همان قلب اوست سرچشمه بگیرد و برای اینكه از قلب سرچشمه بگیرد، باید قلب از قذارات و پلیدی‌ها پاك باشد. در روایت هست كه شخصی به امام صادق ع عرض كرد كه آقا جان ما مخلص شماییم. حضرت فرمود كه آیا شما قلبی مثل ابراهیم خلیل دارید كه هیچ غل و غشی نداشته باشد؟ اگر چنین قلبی دارید كه راستگو هستید وگرنه باید بگویید كه دوستدارتان هستیم نه این‌كه مخلص شما هستیم. از برخی از كلمات اهلبیت ع هم بر می آید كه آن‌ها از وجود شیعه یك انتظار ملكوتی دارند؛ در آن‌جا كه از امام صادق ع روایت داریم كه فرمودند«لَا تُتْعِبُونَا بِالشَّفَاعَة»(وسائل‏الشيعة ج : 15 ص : 248)، كه ما را به زحمت شفاعت نیندازید. نه به این معنا كه شفاعت برای ما زحمت دارد بلكه به این معنا كه شأن شما بالاست و شما شفیع هستید. امیرالمؤمنین به یكی از یاران خود می‌فرماید كه در روز قیامت هر رفتاری كه پیامبر اكرم ص با من داشته باشد من هم همان رفتار را با شیعیان خود دارم.

پس تحیت علامت محبت است و محبت ساكن قلب است و باید از قلب خارج شود و به این معناست كه آسیبی از ناحیه من به شما نمی‌رسد.

نكته دوم

نكته دوم اینكه "سلام" علامت رابطۀ معنوی است و حرمت می آورد. خداوند تبارك و تعالی در آيه 94 سوره نساء می‌فرمايد وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا» (به كسى كه نزد شما اظهار اسلام مى‏كند، نگوييد: مؤمن نيستى)‏، اگر كسی به شما سلام كرد او را متهم به مومن نبودن نكنید، زيرا او سلام كرده و سلام حرمت دارد. پس با سلام دادن به امام (ع) حرمت پیدا می‌كنیم. یعنی خدای متعال این اسمش را در اختیار ما قرار داده است تا نقصان و كمبودی را كه بابت نفسانیات و معاصی در وجود ما وجود دارد با این اسم خداوند تبارك و تعالی جبران كنيم. ممكن است بگوییم كه: «من كه از اول با نفاق وارد شده ام و قلبم تاریك و سیاه است، پس چه كنم؟» خداوند می‌فرماید كه من از قبل به آن‌ها دستور دادم كه: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا» كه اگر كسی به شما سلام كرد به او نگویید كه تو مؤمن نیستی و او را متهم نكنید. بنابراين با اسم الله، این یك نوع ورود به حریم اهلبیت وجود دارد. وقتی ما می‌خواهیم به حریم اهلبیت ع برویم، باید با اسم خدا وارد شویم كه در زیارت هم می‌گوییم «السلام علیكم يا أهل بيت النبوّة».

نكته سوم

نكته آخر هم این است كه در بعضی از شروح مثل شرح "انوارالساطعه" فرموده است كه "سلام" در رابطه با ما و امام معصوم (ع) دو مصداق دارد. یك مصداق همان "تسلیم" بود كه بیان شد و آن به این معنا بود كه جان و مال و همه چیزمان در خدمت معصوم (ع) است. مصداق دیگرش این است كه ما یك معنای دیگر برای "تسلیم" داریم و آن این است كه: چیزی را باید تسلیم امام (ع) بكنی كه به عنوان امانت به ما داده شده است. بنابراین هر وقت كه می‌گوییم «السلام علیكم» در حقيقت آن امانت را ارائه می‌دهیم. همان امانتی كه وقتی به آسمان‌ها و زمین و كوه‌ها داده شد نتوانستند آن را تحمل كنند. «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ما اين امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشتيم، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند. انسان آن امانت بر دوش گرفت، كه او ستمكار و نادان بود. (سوره احزاب، آيه: 72)

نتیجه بحث

بنابراین ما در سلام دادن چند تا سؤال از خودمان می‌پرسیم. سؤال اول این‌كه آیا حقیقتاً از جانب ما به امام (ع) هیچ گزندی نمی‌رسد؟ اگر می‌رسد باید خودمان را اصلاح كنیم؛ و چه گزندی بدتر از گناه و معصیت. سؤال بعد این است كه آیا تحیت و محبت ما به امام (ع) واقعی و جدی است یا نه؟ و سؤال دیگر اینكه امانتی كه خدای متعال به ما داده است آیا ما ادا كرده ایم یا نه؟

و نكته ای كه در این‌جا وجود دارد این است كه خداوند می‌فرماید: «تو سلام بده؛ من برایت حرمت ایجاد كردم. و برای همین است كه می‌گویم «اشهد أنك تسمع كلامی و ترد سلامی» "شهادت میدهم كه هم كلام مرا میشنوی و هم سلام مرا جواب میدهی".

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 

PostHeaderIcon شرح زيارت جامعه كبيره جلسه دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

أللّهم أخرجنا من ظلمات الوَهْم، و أكرِمْنا بنورِ الفَهْم، أللّهم افتح عَلیْنا أبواب فضلِك، وَ انشُرْ علینا خزائن عِلمِك.

زيارت شریفه و زیارات حضرات معصومین (ع) با كلمه "سلام" آغاز می‌شود. زیارت مباركۀ جامعۀ كبيره چند «سلام» دارد. در باب "سلام" هم مباحث متنوعی ذكر شده است، به طوری كه شارحين، بیش از ده نوع "سلام" ذكر كرده اند و انشاءالله قصد داريم كه تدريجا معانی "سلام" را در طول مباحث و هر بار كه به كلمه "سلام" رسیدیم بیان كنم. در اين جلسه به دو معنا از معانی سلام اشاره خواهيم كرد.

معنای لغوی سلام

"سلام" به معنای سلامت از آفت است. البته نام درختی هم هست كه در بیابان می‌روید و نام آن "سلام" است به جهت این‌كه آفت خشك‌سالی كه باعث خشك شدن درختان می‌شود، این درخت را خشك نمی‌كند. و بعد از اسلام به عنوان لغت تحیّت وارد لغت بشری شد. چون قبل از اسلام لغت تحیت «أهلاً» بود و بعد از اسلام «سلام» شد.

معانی سلام

1- سلام، اسمی از أسماء إلهی

اما وقتی در زیارت می‌گوییم: «ألسّلام علیكم یا أهل بیت النبوة» اين سلام دادن ما معانی مختلفی‌ می‌تواند داشته باشد. یكی از آن معانی اين است كه "سلام" اسم خداوند تبارك و تعالی‌است كه همين معنا را خداوند متعال در آیۀ‌ 23 سوره مباركه حشر بيان می‌كند، آن‌جا كه وقتی خدا اسامی خودش را نام می‌برد، یكی از آن اسامی "سلام " است. «هُوَ اللَّهُ الَّذی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یشْرِكُونَ». در این‌جا "سلام" را به عنوان اسم، به خدای متعال نسبت میدهد. و همچنين اين معنا از كلام رسول مكرم اسلام (ص) روشن می‌شود كه می‌فرمايند: « السَّلَامُ اسْمٌ‏ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ فَأَفْشُوهُ بَینَكُم‏» "سلام" اسمی از اسماء خداست، پس آن را منتشر كنید". (مستدرك‏الوسائل ج : 8 ص : 362).

مقام اسمی و مقام معرفتی‌ "سلام"

"سلام" بعنوان اسمی از اسماء الله در دو جنبه قابل ملاحظه است. يكی اينكه اسماء خداوند متعال در مقام خودش به عنوان "اسم" می‌باشد يعنی وقتی "سلام" را به خدا نسبت می‌دهیم "اسم" است. در معنای اسمی كلمه "سلام" ، اين كلمه مساوق و مساوی با "سبحان" می‌شود. به اين معنا كه وقتی می‌گوييم كه خداوند متعال "سلام" است یعنی منزه از هر عیب و نقص و منزه از هر چيزی است كه در مقابل كمال او قرار می‌گیرد.

ولی وقتی اسماء الهی را در مورد غير خداوند متعال به كار می‌بريم ديگر اسم نيستند، بلكه  "مقام" هستند. یعنی وقتی اسماء‌خدا را به عبد نسبت دهیم "مقام" است. وقتی كه به كسی "سلام" می‌دهیم معنایش این است كه از ناحیه من به شما آفتی نمی‌رسد. لذا در مورد اهلبیت (ع) نمی‌توانیم بگوییم كه كلمه "سلام" مقام اسمی برای آن بزرگواران است؛ بلكه می‌گوییم كه "مقام معرفتی" است. یعنی خدای متعال اهلبیت (ع) را مورد فیض و عنایت و لطف خودش قرار داده و آن‌ها را از هر عیب و نقص سالم قرار داده است. پس وقتی می‌گوییم: «ألسلام علیكم یا أهل بیت النبوة» در حقیقت می‌گوییم كه شما تجلّی تامّ "سلام" هستید؛ یعنی شما اهل بیت پیامر(ص) از نقص و نقض و عیب، مبرّا هستید. همان‌طور كه در قرآن كريم می‌فرمايد كه: «إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا» " خدا چنين مى‏خواهد كه هر رجس و آلايشى را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند"  (احزاب:33) معنای جملۀ «یطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا» در كلمه "سلام" وجود دارد يعنی وقتی می‌گوييم: «ألسلام علیكم یا أهل بیت النبوة» این همان «یطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا» است. خدای متعال، هر كمالی را به شما داده است و نقص را از شما گرفته.

2- سلام، تسلیم است

معنای ديگر كلمۀ "سلام" «تسلیم» است. یعنی خدای متعال مراتب كمال را به ولیّ و حجّت خودش تسلیم می‌كند. البته تسلیم به این معنا نیست كه ما خدا را مرخص از آن بدانیم؛ چون این عقیده یهودیه است. بلكه تسلیم به این معنا كه خداوند، آن كمال را افاضه می‌فرماید. و اولیای بزرگ الهی، محل تجلیّ كمالات الهی هستند. ما وقتی در دعای سحر مقامات و اسمائی برای خدا می‌شماریم، همه این مقامات و اسماء در مرتبه پایین‌تر، به امام (ع) قابل اشاره است و قابلیت نسبت به ولی الله الأعظم را دارد كه در واقع این كمال را خداوند به آن‌ها افاضه و تسلیم می‌كند. در عالی‌ترین مرتبه تسلیم كمال، خدای متعال كمالات عالَم امكانی را به نبیّ مكرّم اسلام (ص) می‌دهد و به همین جهت است كه می‌فرماید:‌ «وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى* ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏» "و آن رسول در افق اعلا ى كمال و مشرق انسانيت بود. آن گاه نزديك آمد و بر او به وحى حق نازل گرديد. بدان نزديكى كه با او به قدر دو كمان يا نزديكتر از آن شد". (نجم: 7-9) كه این در واقع در مقام عمقِ اعطاء كمال است. پس یكی از معانی تسلیم در سلام، "تسلیم كمال" است.

سلام به اهلبيت (ع)، متضمّن دو نوع اعتراف

وقتی كه ما به اهلبیت (ع) سلام می‌دهیم دو نوع اعتراف می‌كنيم. يكی‌ اين‌كه ائمه معصومین (ع) نقص و نقض ندارند و آن‌چه كه خلاف كمال باشد در وجودشان نیست. و از طرف دیگر هم اعتراف می‌كنیم كه عالم هستی و كمالات عالم در مقابل اهلبیت (ع) تسلیم هستند، لذا به ولایت كلیّه اهلبیت ع اعتراف می‌كنیم. امام رضا (ع) فرمود:‌ «شِیعَتُنَا الْمُسَلِّمُونَ لِأَمْرِنَا الْآخِذُونَ بِقَوْلِنَا الْمُخَالِفُونَ لِأَعْدَائِنَا فَمَنْ لَمْ یكُنْ كَذَلِكَ فَلَیسَ مِنَّا» "شيعيان ما كسانی هستند كه در برابر امر ما تسليم هستند و گفتۀ ما را قبول می‌كنند و با دشمنان ما هم مخالفت می‌كنند كه اگر اين‌طور نباشند از ما نيستند" (وسائل‏الشیعة ج : 27 ص : 117) پس اصل رابطه بین ما و ولیّ خدا و حجت خدا، تسلیم محض است. یعنی بايد بگوييم كه جان و مال و هست و نیست و هرآن‌چه كه به من انتسابی دارد برای شماست.

مراتب مقام انسان در برابر محبوبش

انسان در رابطه با محبوبش سه نوع مقام دارد، 1- مقام رضا 2- مقام توكل و 3- مقام تسلیم.

در "مقام رضا" شخص هم برای خودش و هم برای محبوبش دو حیثیت قائل است به این صورت كه هم برای خودش "وجود و اراده" را قائل است و هم برای محبوبش. ولی اراده محبوب را مقدم بر اراده خودش می‌داند. یعنی در مقام رضا، شخص همان چیزی را اراده می‌كند كه محبوبش اراده كرده است.

در "مقام توكل" محبوبش دو شاخصه دارد ولی خود شخص، یك شاخصه دارد. به این صورت كه هم قائل به وجود خودش است و هم قائل به وجود محبوبش. اما دیگر برای خودش اراده ای در نظر نمی‌گیرد بلكه همه اراده را برای محبوب قائل است. مثل كسی كه مرده است و روی تخت غسال‌خانه است و همه اراده اش در دست غسّال است نه خودش.

و در "مقام تسلیم" شخص برای خودش هیچ چیز قائل نیست و حتی برای خودش وجودی هم در نظر نمی‌گیرد. یعنی وجود، محبوب است؛ اراده، محبوب است و همه چیز محبوب است و همه عالم هستی در اراده محبوب، محو است. پس وقتی ما به اهل بیت (ع) سلام می‌دهیم و می‌گوییم: «ألسلام علیكم یا أهل بیت النبوة» یعنی ما در مقام شما نیستیم و قابلیتی برای خودمان در نظر نمی‌گیریم. و در جایی كه شما هستید، ما دیگر ارزشی نداریم. یعنی در جایی كه محبوب است، حتی كمترین ارزشی را هم برای خودمان در نظر نمی‌گیریم.

خلاصه بحث

پس ما در دو حیطه به "سلام" نگاه كردیم. یك حیطه این‌كه گفتیم: «السّلامُ اسمٌ مِن اسماء الله» كه "سلام" اسمی از اسماء الهی است. یعنی كه خدا از هر عیب و نقصی مبرّاست و این معنا مساوق "سبحان" شد. و بعد گفتیم كه اسم خدای متعال برای غیر خودش و برای اهلبیت (ع) "مقام" است، یعنی آن‌ها هم از عیب و نقص مبرّا هستند و آیه تطهیر را هم منطبق با این دانستیم. و در حیطه دیگر گفتیم كه سلام یعنی تسلیم. و وقتی به اهلبیت(ع) "سلام" می‌دهیم یعنی كه خداوند متعال همه كمالات را به آنها افاضه فرموده است و عالم امكانی را به او تسلیم كرده است.

و حالا كه ما می‌خواهیم به ولی خدا "سلام" بدهیم در حیطه اول به بی عیب بودن حجّت خدا اعتراف می‌كنیم و البته در ضمن این، یك اعتراف دومی هم هست و آن اين‌كه خودم دارای نقص عیب و ایراد هستم و شما این عیب را ندارید. و در مقام دوم می‌گوییم كه ما تسلیم شما هستیم. لذا در همین زیارت داریم كه ُ« بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی وَ أَهْلِی وَ مَالِی وَ أُسْرَتِی» هر چه دارم برای شماست.

والسّلام علیكم و رحمة الله و بركاته

تاریخ برپایی کلاس: ۱۴ /۷ ۱۳۸۸ مصادف با 17 شوال المكرم 1430"

 

PostHeaderIcon شرح زيارت جامعه كبيره جلسه اول

مقدمه:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهم أخرجنا من ظلمات الوهم، و أكرمنا بنور الفهم، اللّهم افتح علینا ابواب فضلك، و انشر علینا خزائن علمك.

بحث ما در جامعه كبیره دارای مقدماتی است كه انشاءالله در طول مباحث به آنها خواهيم پرداخت.

اما لازم می‌دانم كه دو بحث كلی را عرض كنم: اول، در شأن صدور جامعه كبیره است كه در واقع "زمان شناسی" جامعه كبیره است. و دوم، مقامات اهلبیت ع در جامعه كبیره است.

در مورد اول بايد گفت كه یكی از جهات صدور جامعه كبیره از امام هادی ع این است كه جامعه شیعی در عصر امام هادی ع به دو گروه تقسیم شده بود. گروهی كه نسبت به اهلبیت ع گرفتار غلو شده و قائل به حلول و تفویض بودند كه باعث رشد صوفیه شده بود و می‌بینیم بیشترین روایاتی كه در مورد صوفيه و صوفی‌گری است مربوط به همان فضا می‌باشد؛ البته اين رشد از زمان امام كاظم ع شروع شد و از دوره امام رضا تا امام هادی عليهماالسلام این روایات بیشتر منتشر شد.

پس یك گروه از جامعه شیعی در آن عصر به سمت افراط و غلو حركت كرد و قائل به تفویض شد. تفویض به این معنا كه ربوبیت را از اوصاف الهی منسلخ كرده و آن را به غیر خدای متعال یعنی به اهلبیت ع نسبت دادند؛ كاری كه یهود كردند و قرآن هم آنان را لعن می‌كند، «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا» "يهود گفتند: دست قدرت خدا بسته است! به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شده و به لعن خدا گرفتار گرديدند،" (مائده:64). بنابراین در جامعه شیعی یك دسته ایجاد شدند كه عملا نفی ربوبیت از خدای متعال كردند و آن را به حضرات معصومین ع نسبت دادند. شاید به این دلیل فرموده باشد: «إياكم و الغلو فينا قولوا إنا مربوبون و اعتقدوا في فضلنا ما شئتم».

این دسته افراطی، در اعماق جامعه شیعی نفوذ كرده و موجبات وهن تشیع را فراهم كرده بودند. لذا دست‌های حكومتی بنی عباس هم از این فضای گل آلود استفاده می‌كرد و اهلبیت ع را متهم به ترویج چیزی غیر از توحید می‌كرد.

از آن طرف گروه دوم ظهور كرد كه جایگاه خیلی خوبی هم پیدا كرد. دسته ای بودند كه در مقابل این‌ها(به صورت غير منصفانه و غير حق) قرار داشتند، اين‌ها در حقیقت باطلی را جایگزین باطل دیگر كردند. به این صورت كه ترّة ً آنچه را كه از مقامات معنوی اهلبیت ع نقل می‌شد را رد می‌كردند. حتماً شنيديد كه  در گذشته كسانی در همین شهر قم بودند و به دلیل نقل روایات منقبتی اهلبیت ع از این شهر اخراج شدند. اين گروه به دلیل عدم تعریف صحیح غلو، گاهی دامنه مقابل غلو را گسترش می‌دادند و تفریطی گری را رواج می‌دادند. یعنی به عنوان مبارزه با افراط، یك جهت تفریطی بوجود آورده بودند. به این صورت كه تفریطی گری‌ها بجای اصلاح اين گروه، اصل روایت را زیر سؤال می‌بردند و آن را به طور كلی رد می‌كردند.

لذا در جامعه شیعی رعايت حد وسط نشد و معارف اهلبیت ع در یك غباری قرار گرفت.

بالاخره گروهی این كرامات و مناقب را از اهلبيت ع دیده بودند و نمی‌توانستند منكر آن‌ها شوند ولی در فهم آن‌ها دچار غلط و اشتباه می‌شدند و آن را به ربوبیت نسبت می‌دادند و از طرف دیگر هم، افرادی می‌دیدند كه ربوبیت در این مورد استفاده شده است، و منفعلانه اصل ماجرا را نفی می‌كردند. متأسفانه از اين‌گونه افراد در این زمان هم ديده می‌شوند. یعنی امروز هم اگر كتب صوفی‌گرا را مطالعه كنید متوجه می‌شوید كه بسیاری از مطالب و روایاتی را كه این‌ها نقل كردند جزء روایات حقه ما می‌باشد كه در واقع از ما به سرقت رفته است. در طرف مقابل هم بجای این‌كه ما روایات مسروقه خودمان را برگردانیم، آن روایات را به طور كلی نفی كردیم.( بعنوان نمونه، بنده كتاب مشارق الأنوار را به یك عالم مجتهدی نشان دادم و ايشان فرمودند كه این‌ها بی‌جا و غلط است و همين كتاب را به مجتهد دیگری نشان دادم و ایشان آن كتاب را بوسیدند و روی پیشانی خود قرار دادند).

با توجه به اين شرايط و اوضاع پيش آمده، امام هادی ع برای این‌كه حد وسطی را تبیین كرده باشند و راه اعتدال را به ما نشان داده باشند، زيارت جامعه كبیره را بیان فرمودند. پس جامعه كبیره در واقع، حد وسط بین افراط و تفریط و ميانه روی در  عقيده به  اهلبیت ع است.

در جامعه كبیره اركانی وجود دارد. یكی از مهمترین اركان جامعه كبیره این است كه برای حضرات معصومین ع كیفیت و مقام مستقلی جدای از خداوند متعال نمی‌دانیم و نمی‌شناسیم. این‌گونه نیست كه ما برای اهلبیت ع حیثیت مستقله‌ و ولایت مستقله‌ای در نظر بگیريم؛ بلكه جامعه كبیره در بر دارنده ولایت تكوینیه است كه در بعضی از موارد می‌توان آن را به ولایت تشریعیه هم سرایت داد. مثلا آن‌جا كه میگوییم: «بموالاتكم علّمنا الله معالم دیننا» خدا به وسیله شما چهارچوب‌ها و علم‌های دین را به ما یاد داد. منتها در بیشتر موارد ولایت تكوینیه را بیان می‌كند: «إیاب الخلق إلیكم و حسابهم عليكم» حساب و  ورود  مردم بعد از حشر و نشر با شما و به سمت شماست.

لذا  اولا  ولایت تكوینیه را به خدا نسبت می‌دهد و از طرفی هم مراحل ولایت تكوینیه را به اهلبیت ع نسبت می‌دهد.

مراحل ولايت تكوينيه

ولایت تكوینیه چهار مرحله كلیه و يا چهار حیطه دارد:

1- "ولایت در ایجاد و خلق"

ما این نوع ولایت را ذاتا و استقلالا به خدا و عرضا به اهلبیت ع نسبت می‌دهیم. كما این‌كه قرآن كریم به حضرت عیسی ع نسبت داد كه حضرت ع فرمودند: «أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّه» ‏"من از طرف خدا معجزى آورده‏ام، من از گل مجسمه مرغى ساخته و بر آن (نفس قدسى) بدمم تا به امر خدا مرغى گردد"(آل عمران:49). در این آیه حضرت عیسی ع در واقع ولایت در ایجاد را إعمال كرد كه قرآن كریم آن را حكایت می‌كند. این ولايت عرضا اتفاق افتاد كه ما در جامعه كبیره همین را به اهلبیت ع نسبت می‌دهیم. بنابراین اگر امیرالمؤمنین می‌فرماید: «أنا احیی و امیت» "من حیات میدهم و حیات می‌گیرم"، حرف عجیبی نیست، بلكه همان چیزی است كه در قرآن كریم از عیسی بن مریم بیان شده است.

2- "ولايت در إنماء"

بعد از آنكه خلق بوجود آمد، این خلقت نیاز به استمرار دارد كه ما به آن می‌گوییم ولایت إنماء. این ولایت یعنی استمرار در وجود و خلقت و استمرار در هستی كه این نوع ولايت  ذاتا از آن خداوند متعال است كه ما به ربوبیت از آن یاد می‌كنیم. اما عرضا به حضرات معصومین ع قابل اطلاق است. مثل از نقص به كمال رسیدن. مریضی نوعی نقص است كه عیسی بن مریم ع با شفا دادن شخص مريض او را به كمال می‌رساند. تأثیر گذاری بر علل در عالم طبیعت و یا برداشتن علیت از علت یا سببیت از سبب هم در حيطه اين نوع ولايت صورت می‌گيرد. « قُلْنا يا نارُ كُوني‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهيم‏» "ما خطاب كرديم كه اى آتش سرد و سالم براى ابراهيم باش"‏  (أنبیاء:69). اگر ما در مورد چنين قضايايی حرف بزنيم می‌گوییم كه معجزه است، اما عمق و حقيقت این معجزه ولایت تكوینیه است. پس برای اولیاء خدا، ولایت در إنماء هم ثابت است.

3- "ولايت در إفناء و تحول"

سومین حیطه از ولایت، ولایت  در إفناء و تحول و ولایت منزل به منزل است. مثل انسان كه از عالم صلب به عالم رحم و از عالم رحم به عالم ملك و عالم ملك به عالم برزخ و عالم بررزخ به عالم ملكوت حركت می‌كند. این نوع ولایت هم، اصالتا و ذاتا برای خداوند متعال و عرضا برای اهلبیت ع ثابت است. امیرالمؤمنین ع فرمود: «یا أخا حمدان فمن یمت یرنی» "هر كس بمیرد من را می‌بیند"، یعنی تحت لوای من حركت می‌كند.

4- "ولایت در جزاء"

در این نوع از ولایت، شفاعت و حساب كه به دست اهلبیت ع است بحث خواهد شد.

بنابراین، چهار شاخه ولایت تكوینیه را جامعه كبیره برای ما تبیین خواهد فرمود. یعنی جامعه كبیره این چهار ولایت را عرضا (نه به طور مستقل) به اهلبیت ع نسبت می‌دهد كه هم اشتباه و تقصیر گروه اول و غلو گنندگان و افراطی گران و هم  تقصیر گروه دوم و تفريطی‌ گران را جبران كرده باشد.

انشاءالله در جلسه آینده در خصوص كلمه سلام بحث خواهیم كرد.

متنی هم كه انشاءالله بعنوان پایه قرار میدهیم و چند متن دیگر در كنارش خواهیم گذاشت، كتاب "أنوار الساطعه" آقا شیخ جواد كربلایی خواهد بود.

تاریخ برپایی کلاس:  ۱۲مهر ماه ۱۳۸۸ برابر با ۱۵ شوال المکرم ۱۴۳۰

 

 

PostHeaderIcon طغیان و سرکشی انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهم صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السّرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمك.

نكته ای در سوره مباركه علق وجود دارد كه به صورت فشرده عرض می‌كنم.

اين سوره مباركه با نعمت "علم" آغاز می‌شود و در آغاز می‌فرماید:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذی خَلَقَ» (1)، "به نام پروردگارت كه خداى آفریننده عالم است قرائت كن".

«خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» (2)، "نطفه ای كه ارزشی ندارد". اول، پیشینه را در باب خلقت انسان بیان می‌كند كه پیشینه ی با ارزشی نیست همانطور كه در سوره مباركه انسان، به آن اشاره شده و می‌فرمايد: «هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یكُنْ شَیئاً مَذْكُوراً» "آیا بر انسان روزگارانى نگذشت كه چیزى هیچ لایق ذكر نبود؟"(سوره انسان:1)

«اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ» (3) "بخوان و بدان كه پروردگار تو كریم‏ترین كریمان عالم است".

«الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» (4) "آن خدایى كه بشر را علم نوشتن به قلم آموخت"‏.

«عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ» (5) "به آدمى آن‌چه را كه نمى‏دانست تعلیم داد". یعنی انسان را از جهل بسیطش به سوی جهل مركب و از جهل مركب به علم اجمالی و از علم اجمالی به سوی علم تفصیلی راهنمایی كرد. شریعت قرار داد و برای او كتاب آورد و راه را برایش معین كرد و او را از آن حالت جهل خارج كرد و به سوی علم آورد: «عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ». كه منشأ علم هم، خود خدا و وحی است.

بعد می‌فرماید:

«كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیطْغى‏ (6) أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ (7)» "راستى كه انسان سركش و مغرور مى‏شود. چون كه خود را در غنا و دارایى ببیند".

از آيه قبل معلوم می‌شود كه اين سركشی‌ و غرور برای‌ زمانی‌ است كه انسان به خصوصیت و جایگاه علمی می‌رسد. همین انسانی كه قبلا چيزی نمی‌دانست و خدا به او علم یاد داد، نسبت خدای متعال طغیان می‌كند. جهت طغیانش را هم در آيه بعدش می‌فرمايد: «أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»"، "چون خودش را مستغنی می‌بیند". يعنی دلیل طغیانش، غنا و بی نیازی نیست بلكه این غنا به نظرش می‌آید و حس می‌كند كه غنی شده، سپس طغیان می‌كند.

این دو آیه شریفه یك پیام عجیبی دارد و آن این‌كه هر عالِمی كه خودش را غنی بداند، خود این استغنا و احساس بی نیازی، علامت طغیان است. اگر كسی می‌خواهد بداند كه در محضر خدای متعال عبد است یا طغیان‌گر، باید بداند كه چقدر خودش را غنی می‌بیند؟! و اصولا وقتی كه انسان تكیه اش به نفس شد، حتی فضائلش تبدیل به رزائل می‌شود. بنده یك مثالی را برای شما میزنم: ما یك اميد و رجاء داریم كه در مقابل خوف و ترس است و آن به اين معنا است كه ما امید به فضل خدایی داشته باشيم، در حالی كه مستحق اين فضل و كرم نيستيم. یعنی خودمان را مستحق فضل خدا نمی‌دانيم. ولی از طرفی هم امید به آن فضل و كرم داريم. بنابراين ديگر اتكال و تكيه مان به عمل و اشك و نماز شب و روزه و ديگر اعمالمان نیست. این حاق و عمق معنای رجاء است. حال اگر شخص نظرش به عنایت خدا بود، این شخص رجاء و امید دارد. اما گاهی امید به فضل خدا دارد ولی نزد خودش می‌گوید:‌ "من هم انسان بدی نیستم، چون وقتی اعمال خودم را می‌بینم و با دیگران مقایسه می‌كنم، متوجه می‌شوم كه اگر از جانب خدا به من فضل نشود جای گلایه دارد "! اگر ما خودمان را با پایین‌تر از خودمان مقایسه كنیم و خود را غنی ببینیم، طبعاً به طغیان كشیده می‌شویم. لذا آن امید و رجاءمان، ‌ امید و رجاء نیست، بلكه غرور است. گاهی شخص گمان می‌كند كه امید دارد در حالی كه مغرور است و آن در جایی است كه اتكالش به خودش است، یعنی به نماز و روزه و ... تكیه كرده است. هر تكیه ای كه به غیر خدا باشد، غرور است. در سیره حضرات معصومین ع هم می‌بینیم كه می‌فرمایند: « إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا»ً "ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى‏دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسى هم نمى‏طلبیم"(سوره انسان:9). همچنان‌كه امیرالمؤمنین ع می‌فرمایند: «ما رأیت شیئا الّا و رأیت اللَّه قبله و بعده و معه» یعنی قبل از انجام هر عملی عظمت خدا را می‌بینم، در حین عمل هم خدا را می‌بینم تا عملم شائبه پیدا نكند، بعد از عمل هم خدا را می‌بینم كه بگویم خدایا من ناقصم، و طبعا عملم هم كامل نیست و تویی كه به آن كمال می‌دهی.

حال اگر این علم، بین انسان و خدا مانع شود یعنی مانع آن عشقی كه بین او و خدایش قرار دارد شود ، اول چیزی كه به او القاء می‌كند، استغنای عن الله است و جالب این‌جاست كه اول چیزی كه ما در كمال به آن نیازمندیم و تا آخر هم باید همراه ما باشد، فقر عندالله است. «یا أَیهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِی الْحَمیدُ» "اى مردم، شما همه به خدا فقیر و محتاجید و تنها خداست كه بى‏نیاز و غنىّ بالذّات و ستوده صفات است"(فاطر:15). می‌فرماید كه شما فقیر و محتاج هستید، یعنی غنی نیستید. در آیه شریفه سوره علق هم می‌فرماید كه انسان مستغنی و بی نیاز نمی‌شود ولی خودش را مستغنی می‌بیند. یعنی گمان می‌كند كه بی نیاز شده كه همین‌جا ابتدای طغیان است.

نكته ای هم در این آیه وجود دارد و آن اینكه در این شریفه از كلمه عداوت استفاده نكرده است بلكه كلمه طغیان را به كار برده است. عداوت، آنجاست كه دو جنبه قدرتمند در مقابل هم قرار می‌گیرند. اما در طغیان، انسان مقهور، در مقابل قاهر، سركشی كرده است. «اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى»‏  "به سوى فرعون برو كه او سخت به راه طغیان رفته است"(نازعات:17). نفرموده كه او عدوّالله است؛ بلكه فرمود كه او طغیان كرده است. چون فرعون، مقهور خدای تعالی است كه قاهر بالذات می‌باشد.

یكی از مهمترین نكاتی كه در این بی نیازی و طغیان وجود دارد این است كه انسان به داشته علمی خودش تكیه كند. و وقتی كه به داشته علمی خودش تكیه كرد، آرام آرام، ولیّ خدا را هم رجلی می‌داند و خودش را در مقابل او می‌بيند. روایتی از امام صادق ع وجود دارد كه ايشان می‌فرمايند: وقتی امام زمان عج ظهور می‌كنند، بیشتر از جدشان پیامبر اكرم ص آزار می‌بینند. (همان رسول بزرگوار اسلام كه فرمود: هیچ پیامبری به اندازه من سختی و آزار ندید). و بعد در ادامه روايت می‌فرمایند كه پیغمبر ص گرفتار جُهّال قریش شد، امام زمان عج هم گرفتار جاهلان عالِم نمایی می‌شود كه وقتی حضرت عج قرآن را تفسیر می‌كنند آن‌ها می‌گویند كه رأی و نظر ما غیر از آن چیزی است كه شما می‌گویید و ما به نظر خودمان عمل می‌كنیم!

لذا اگر انسان از حیث علمی خودش را غنی بداند در مرحله اول به خدا طغیان می‌كند؛ چون خداوند حلیم است و بلافاصله مجازات نمی‌كند لذا این شخص،‌ بندگی نمی‌كند و از خدا توقع دارد كه او را به خواسته هایش برساند. بعد از آن، نسبت به ولیّ خدا هم طغیان پیدا می‌كند و گاهی به خودش جرأت می‌دهد كه نسبت به قول و فعل و تقریر معصوم ع جسارت كند و در مورد آن‌ها نقد هم بنویسد، مثل آقایی كه نوشته بود: "ما هیچ‌گاه در تاریخ و روایات  ندیدیم كه شخصی پیش امامی برود و بگوید السلام علیك أیها المعصوم و فقط گفته اند السلام عليك یابن رسول الله. بنابراین ما نصی نداریم كه امام، معصوم باشد"!

پس دو نكته در این دو آیه از سوره مباركه علق وجود دارد. اول اینكه استغنا باعث طغیان است و دوم اینكه این طغیان مستمر است و ادامه دار است و بعد از طغیان به خدا، طغیان به رسول خدا ص و بعد از آن طغیان به احكام دین می‌كند. كما اینكه در تاریخ آمده، بعد از آنكه أبی‌عبدالله ع را با آن وضع دردناك به شهادت رساندند از عبدالله بن عمر كه از فقهای بزرگ آن زمان بود در مورد حكم قتال با سبط رسول خدا ص سؤال كرده بودند و او در جواب گفته بود:‌ هر چند كه یزیدبن معاویه فاسق است ولی ایشان اُولی الأمر هستند و اطاعتش واجب است و به اين آيه استدلال كرده بود كه: «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم» (نساء: 59).

پس این استغناء باعث می‌شود كه انسان به خدا و به ولی خدا و به حكم خدا طغیان كند و وقتی كه طغیان كرد باعث بوجود آمدن امراضی از قبیل كبر و حسد و خودبینی و عجب و ریا می‌شود.

خدایا ما را به فقر خودمان نسبت به خودت آگاه بفرما.

تاریخ برپایی کلاس:  ۱۳ / ۷ / ۱۳۸۸ برابر با ۱۶ شوال المکرم ۱۴۳۰

آخرین به روز رسانی ( پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۳۹ )